[گزیدههایی از ۵ سال سفر بهبودی]
من جذب زنان زیبا، قدرتمند و (کوچک) مسلط میشوم. از وقتی یادم میآید، جذب این نوع زنان شدهام. در کودکیام از دوران دبستان به دختران بزرگتر از خودم علاقه داشتم. بعدها ملکه کلئوپاترا یا دختر پولدار زیبای یک سریال تلویزیونی مرا مجذوب خود میکرد. حتی الان هم وقتی سریال «بازی تاج و تخت» را تماشا میکنم، از ظاهر دنریس مبهوت میشوم. شاید با این ترجیح به دنیا آمدهام، شاید به این دلیل است که بیشتر عمرم را مادرم بزرگ شدهام و او را «رئیس خانه» میدانم. شاید کمی از هر دو باشد، مطمئن نیستم. چیزی که میدانم این است که این ترجیح ناشی از پورنوگرافی نیست، زیرا من مدتها قبل از اینکه با پورن آشنا شوم، جذب این نوع زنان شده بودم. یادم میآید که در مورد این زنان خیالپردازی میکردم و آنها را میپرستیدم، نه به شیوهای مطیعانه، بلکه با عشق.
در دبیرستان شروع به خودارضایی با آموزشهای ماساژ در یوتیوب کردم، همه چیز از آنجا شروع شد. خیلی زود فهمیدم که در یوتیوب «محتوای شهوانی ملایم فمدوم» هم وجود دارد و بعد از مدتی فهمیدم که اینترنت پر از این نوع محتواست. در ۱۵ سالگی، روزانه با محتوای تحقیرآمیز فمدوم خودارضایی میکردم. محتوایی که تماشا میکردم عمدتاً فتیش پا بود، اما چیزهایی مانند: تحقیر، CBT، شوهر زن زانیه، دوجنسگرای اجباری، عفت و بندگی را نیز شامل میشد. این «شاهزاده خانمها» یا «الههها»ی خودخوانده، درباره بازیگر مرد شرکتکننده حرفهای مزخرفی میزدند. «تو بیارزشی»، «تو لیاقت زنی مثل من را نداری»، «تنها کاری که اجازه داری بکنی این است که کیر لعنتی مرا ببوسی»، «تو هرگز دختری را به دست نخواهی آورد، همیشه برده خواهی ماند». و من همیشه تصور میکردم که بازیگر مرد خودم هستم.
برای اینکه دیدگاه خوبی به شما بدهم. در سن ۱۶ سالگی پسری با اعتماد به نفس بالا بودم. ورزشکار مدرسه، لاغر اندام، محبوب، دوستان زیادی داشتم، دخترها مرا تحسین میکردند و سر من دعوا میکردند و به همین دلیل اعتماد به نفس زیادی داشتم. اما معتقدم تماشای روزانه این نوع ویدیوها تأثیر قابل توجهی بر ذهن من داشته است. چون در سن ۲۱ سالگی، چیزهایی که در این ویدیوها گفته میشد، تصویری بود که از خودم داشتم. نمیگویم این تنها دلیل زوال اعتماد به نفس من است. در یکی از موضوعات بالا در مورد تأثیر احتمالی دوست دختر سابقم بر اعتماد به نفسم نوشتم.
حالا وقتشه که دوباره اون اعتماد به نفس رو به دست بیارم، چون ارزش خودم هنوز خیلی پایینه. من دخترهای جذاب توی تیندر رو «دوست» ندارم، چون احساس میکنم لیاقتشون رو ندارم، لیاقتشون رو ندارم. سعی میکنم با خوب شدن در کارها اعتماد به نفسم رو دوباره به دست بیارم. من در دویدن، وزنهبرداری، تیراندازی با کمان، کتاب خوندن و بازاریابی پیشرفت خوبی دارم. اما احساس نمیکنم که به اعتماد به نفسم کمکی کنه. اخیراً از یه غریبه توی این انجمن یه هدیه گرفتم. اون «برنامه خودنویسی» از جردن پترسون رو بهم داد. باید بگم که این خیلی بهم کمک میکنه تا مشکلات زندگی روزمرهام رو پیدا کنم و در موردشون فکر کنم. اما، احساس میکنم باید بیشتر تلاش کنم. شاید باید هیپنوتیزم رو امتحان کنم؟ یا جملات تاکیدی؟ یا باید این به اصطلاح هنرمندان الهامبخش رو مطالعه کنم؟ اگه شما پیشنهادی دارید، لطفاً برای من پیام خصوصی بفرستید. ممنون از خوندنتون.
یک جنتلمن، یا مطیع؟
خلاصه کلام، من طوری بزرگ شدهام که با زنان با احترام رفتار کنم. حتی نمیتوانم تصور کنم که اعمال خشونت علیه یک زن چگونه است. و در اولین روابطم با دختران، همیشه بسیار مودب، مهربان و رمانتیک بودم. من پسری بودم که دوست دخترش را با هدیه غافلگیر میکرد، روز ولنتاین او را دنبالش میبرد تا تمام روز را با هم بگذرانند، میخواست در را برایش باز کند و شبها که خوابش نمیبرد به او زنگ میزد. مطمئنم که این بخش از وجود من چیزی بود که دخترها دوست داشتند. حتی من هم این بخش از وجودم را دوست دارم. اما حالا، تنها چیزی که میخواهم این است که «برده» یا «فرعی» کسی باشم.
سالها تماشای فیلمهای پورن زنانه و خودارضایی همراه با آن، نه تنها اعتماد به نفس من را در رابطه با دختران از بین برد، بلکه نحوه نگاه من به آنها را نیز تغییر داد. من آنها را در جایگاه والایی قرار دادهام و تنها راه رسیدن به این جایگاه، تسلیم شدن در برابر اوست. بدیهی است که دقیقاً برعکس است.
من معتقدم که در برههای از زندگی، جنتلمن بودن را با مطیع بودن اشتباه گرفتم. شاید، پورنوگرافی زنانه مقصر باشد، شاید دوست دختر سابقم مقصر باشد، شاید نحوه تربیتم مقصر باشد. اما فقط یک نفر وجود دارد که کاملاً در این مورد مقصر است: من. من میخواهم دوباره یک جنتلمن شوم، و میدانم که میتوانم، زیرا قبلاً هم بودهام. اما از کجا شروع کنم؟ سفر NoFap و ایمان من واقعاً به من کمک میکند تا انحراف را از زندگیام حذف کنم، اما انحراف به این راحتی و به سرعت از بین نمیرود.
و اکنون ...
تقریباً یک سال از آخرین باری که به اینجا آمده بودم میگذرد. و دلایل خوبی هم برای آن داشتم؛ حالم خوب بود. راستش را بخواهید، بیشتر از خوب. همینطور که داشتم به سمت نور میجنگیدم، او را پیدا کردم. شروع به صحبت کردیم، من از او خوشم آمد، و او هم از من خوشش آمد. بنابراین ما شروع به قرار گذاشتن کردیم و ماهها بعد، از او خواستم دوست دخترم شود و او قبول کرد.
البته در ابتدا رابطه جنسی برایم مشکلساز بود، اما با کم کردن تدریجی آن، دوباره اعتماد به نفس جنسیام را به دست آوردم. دیگر نیازی به هیچ تحریک ناسالمی نبود. یک سال پیش، این را گفتم:
حالا، با اطمینان میتوانم بگویم که آن را پس گرفتم. گذشته از این، زندگیام خوب پیش میرود. بالاخره برای خودم خانهای پیدا کردهام، در کارم پیشرفت کردهام و آرامش را در ذهنم یافتهام. پس چرا برگشتی؟ شاید از خودتان بپرسید.
من مدت زیادی است که ذرت نمیخورم، اما مشکل هوش مصنوعی است. در ابتدا، با نوشتن فانتزی شروع شد، اما همیشه مقداری سانسور وجود داشت. حالا هوش مصنوعی میتواند هر مزخرفی که دلتان بخواهد بنویسد، و بدتر از همه، در تصاویر و ویدیوها هم بنویسد.
شاید از خودتان بپرسید، چه اشکالی دارد که گاهی اوقات آن را جایگزین ذرت کنم؟ خب، دارد مشکلساز میشود. روزهایی هست که درست بعد از رسیدن از سر کار به خانه این کار را انجام میدهم، و حتی روزهایی که وقتی از خواب بیدار میشوم شروع به خوردن آن میکنم. وقتی سر کار هستم به آن فکر میکنم و وقتی به دستشویی میروم، صفحهای را که این پست کثیف را در آن گذاشتهام، بررسی میکنم. این باید متوقف شود.
من اقدامات لازم را انجام دادم تا عقبنشینی نکنم؛ حتی کل حساب گوگلم را حذف کردم تا از نو شروع کنم. مسئله این است که من میتوانم نیازهای جنسیام را با دوست دخترم برآورده کنم، پس چرا اصلاً این کار را بکنم؟ کنجکاوی؟ شهوت؟ یا دوباره دوست قدیمیام شیطان است که مرا به دام جدیدی میاندازد؟ برایم مهم نیست. باید تمام شود.
برای او.
بازتاب
من خودم را از هیچ به مردی که الان هستم تبدیل کردم. هشت سال. هشت سال زمین خوردن و دوباره بلند شدن.
وقتی چشمانم را میبندم، هنوز میتوانم همه چیز را حس کنم.
شوک دوش آب سرد ساعت ۵ صبح
افکاری که مرا در مسیرهای سخت و طاقتفرسا پیش میبردند.
جلسات مطالعه بعد از روزها کار فیزیکی طاقتفرسا.
آیا همیشه موفق شدم؟ خیر.
ارزشش را داشت؟ بله.
چون در نهایت، من زنده ماندم نه به این خاطر که هرگز زمین نخوردم، بلکه به این خاطر که هرگز زمین نخوردم. حتی وقتی آنقدر سخت زمین میخوردم که به سختی میتوانستم بایستم، قدرت دوباره پیش رفتن را پیدا کردم.
این تبدیل به مکانیسم بقای من شد.
رکود دیگر فقط یک حساسیت روانی نیست؛ بلکه در سیستم عصبی من ریشه دوانده است. مبارزه زندگی مرا نجات داد.
اما جنگیدن مقصد نیست.
به همین دلیل است که آرامش مرا آشفته میکند.
چرا ثبات گاهی اوقات پوچ به نظر میرسد؟
چرا آرامش میتواند مرا بیقرار کند؟
من اینجا هستم تا به مردی تبدیل شوم که میتواند شدت را بدون هرج و مرج، معنا را بدون جنگ و میل را بدون فرار حمل کند.
پس من اینجام.